تبليغاتX
رویای نیمه شب
اما هیچ کس را توان بستن رویاهایمان نیست...
آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدان ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  Mon 8 Nov 2010ساعت 12:41 PM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

چه سرگردان است این عشق

که باید نشانی اش را

از کوچه های بن بست گرفت

چه حدیثی ست این عشق

که نمی پوسد و افسرده نیست

حتی آن هنگام

که از آسمان به خانه آوار شود.

احمدرضا احمدی

+ نوشته شده در  Sat 31 Jul 2010ساعت 0:3 AM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

اما هیچ کس را توان بستن رویاهایمان نیست

رویاهایی که نیمه شبان قدم به خیابان می گذارند

در تلالوی پنهان خویش یکدیگر را می شناسند

از دیداری در سپیده ی فردا سخن می گویند.

+ نوشته شده در  Fri 30 Jul 2010ساعت 11:15 PM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

    رویا

نخستین

هنرمند

و

نخستین

استاد

انسان

است.

رومن رولان

    

      

                

+ نوشته شده در  Sun 25 Jul 2010ساعت 2:29 AM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما...آه

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون و نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد. 

+ نوشته شده در  Fri 9 Jul 2010ساعت 6:21 PM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

در غروب یک تابستان دلگیر

برای گریز از تعویض ناگزیر تقدیر

چشم های خسته ام را

برای تقبل یک رویای شیرین

بر هم نهاده ام.

رویای شیرین بودن با تو

پیچیدن انعکاس های تپش های قلبم

در تپش های عاشقانه ی قلبت

انگار که سرود عشق را زمزمه می کنی

و من نیز همچنان بی تو

ابدیت با تو بودن را

در بطن یک لحظه

با چشمانی بسته

در رویارویی طولانی...

+ نوشته شده در  Fri 9 Jul 2010ساعت 6:14 PM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

دلتنگی های آدمی را

باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را

آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی

 به اشکی

 نریخته می ماند.

 

+ نوشته شده در  Tue 22 Jun 2010ساعت 10:38 AM  توسط شفیعه بزرگیان | 
 

چیزی را که وجود دارد نبین

چیزی را که هست تماشا نکن...

عینک رویا به چشم بزن.

+ نوشته شده در  Thu 17 Jun 2010ساعت 8:4 PM  توسط شفیعه بزرگیان | 

دیشب دوباره

گویا خودم را در خواب دیدم 

در آسمان پر می کشیدم

و لا به لای ابرها پرواز می کردم

و صبح چون از جا پریدم

در رختخوابم یک مشت پر دیدم

آنگاه با خمیازه ای ناباورانه

انگار جای خالی چیزی...

چیزی شبیه بال احساس می کردم !

+ نوشته شده در  Thu 17 Jun 2010ساعت 7:54 PM  توسط شفیعه بزرگیان | 

 

امشب باران بارید و من دلتنگ دلگیر وخسته نیز.شاید باران بهانه ای  باشد برای

نوشتن  شاید هم  دلتنگی و خستگی. دلم گرفته بد جور گرفته  باز.خسته ام 

خسته از  دلتنگی.خسته ام از خستگی هایم  خسته از تردید و دو دلی  میان

ماندن و رفتن و خسته از ترسیدنهایم نیز.خسته از تنهایی  از انتظار روزهای خوب

انتظار شرایط خوب و انتظار پایان تنهایی.من خسته ام خسته از رویا دیدنهای بسیار

و بی فایده  که فقط رویایند  گرچه می گویند آدمی با رویاهایش زنده است ولی من

خسته ام .خسته ام از اینکه با خود فکر کنم که کاش واقعیت بودند.غافل از اینکه 

واقعیت  هیچ شبا هتی به رویا های  زیبا ندارند و کاش داشتند و کاش بودند ولی 

نیستند و ندارند و من در انتظار رسیدن به رویا هایم روزگار می گذرانم ولی نمی دانم

تا کی و کاش می دانستم تا کی واقعا تا کی صبر و انتظار  تا کی؟من فقط منتظرم

منتظر رویا و خسته از منتظر بودن و ماندن در این واقعیت پر از بغضم  پر از گریه و پر

از خستگی.

 

+ نوشته شده در  Sun 13 Jun 2010ساعت 2:48 PM  توسط شفیعه بزرگیان |